هزارساله
سوفی، اگر من می خواستم در این درس ها تنها یک چیز به تو یاد دهم 
، آن بود که در قضاوت عجله نکن.
و آنچه را که "منیت" خود می دانی تجزیه و تحلیل کن.
احساس منیتِ تغییرناپذیری، پنداری است واهی.
چرا که امروز همانی نیستیم که در چهارسالگی بودیم... 
خلق و خو و دید من از خودم دم به دم دگرگون می شود. 
ناگاه احساس می کنم آدم تازه ای هستم ...
درست همانند نقش های پرده ی سینما که چنان به سرعت
عوض می شوند که نمی فهمیم فیلم از تصویرهای تک تک ساخته شده 
است. تصویرها در اصل متصل به هم نیست، 
بلکه مجموعه ای از لحضات آنی است.

| دنیای_سوفی | یوستین گردر
[ پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٤٩ ‎ق.ظ ] [ ]
هر"پرهیزکاری"، گذشته ای دارد.
وهر"گناه کاری"، آینده ای.
پس قضاوت نکن!
می دانم اگر:
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را می کند تا
مرا در شرایط او قرار دهد تا
به من ثابت کند
در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم...

👤#داستایوفسکی
📚کتاب تسخیر شدگان
[ سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ ]

به مجنون گفت روزی ساربانی
چرا بیهوده در صحرا دوانی
اگر با لیلی ات بودی سر وکار
من او را دیدمش با دیگری یار
سر زلفش به دست دیگران است
تو را بیهوده در صحرا دوان است
ز حرف ساربان مجنون فغان کرد
جوابش این رباعی را بیان کرد
در عقد بی ثمر هر کس نشاند
دوای درد مجنون را بداند
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آنکه اشتر می چراند
به مجنون گفت کاخر ای بد اختر
گناهی از محبت نیست بد تر
تو را ایزد به توبه امر فرمود
برو از عشق لیلا توبه کن زود
چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر بسوی آسمان کرد
بگفتا توبه کردم توبه اولی
ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا!

[ دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ]

فانتزی های من ساخته ی تو بود.تو بدون اینکه بفهمی فانتزی های منو ساختی.اما هر ادمی باید رویای خودشو داشته باشه.روزهای افسردگی و پریشانی تو طاقتم رو طاق کرد.شده بودم ادامه ی دست های تو و کارهایی که تو دوست داشتی رو انجام میدادم بی اینکه دوستشون داشته باشم.تو خنگ تر و بچه تر از این حرفا بودی که بفهمی من چی می خوام.تو دنبال رویاهای خودت بودی و من رو تنها رها کرده بودی.رنگ و لعاب بیرونی ات خوب دیگران رو گول میزد.درست مثل الان.تو انقد قدرت داری که حتی خودت رو هم گول بزنی و این کار هر کسی نیست.خیانت به این میگن.درست مثل این نقطه میمونه که یه جمله رو از جمله ی دیگه جدا می کنه.گفتم خوشحالم چون تو نقطه ای بودی بر پایان همه ناکامی هام.وقتی که رفتی رویاهاتم رفت.بختک نحس تنوع طلبی هم سایه اش رو از سرم برداشت.همه چی آروم و بی سروصدا شد و من خودم شدم.

[ دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ ]

هیچوقت این چنین خوب نبوده ام...قربانت.والسلام

[ دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٥:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ]

آن قدری که بعضی ها دوست دارند نمایش بدهند خود را و در هر موقعیتی بخواهند بگویند حالمان خوب است و هیچ مشکلی نیست بیشتر خود را فرسوده می کنند...تظاهر به حال خوبشان وخامت حال درونشان است.

[ چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ ]

قضاوت کار آسانی نیست ولی سعی کن قبل از قضاوت دیگری و فاحشه مغزی خواندنش؛ خودت را قضاوت کنی...این نگرانی من را کمتر می کند.خودت را جستجو کن اما نه در سطح بلکه عمیق تر....خودت را گول نزن. 

[ یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ]

آرامشم را در آرامش دیگران می خواهم و خوشبختی ام را در خوشبختی دیگران.

[ دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٥:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ]

 متاسفانه خلاءهای موجود در نهادی که وظیفه خطیر انتقال فرهنگ و تعلیم و تربیت را به دوش دارد با نام وزین و خیره کننده ای چون آموزش و پرورش ؛ دست سودجویان را برای سوء استفاده های بسیار باز گذاشته است.بوجود آمدن نهادهای موازی بعنوان آموزشگاه های آزاد و کلاس های کنکور؛ نشر کتب کمک درسی بسیار در این سال ها  با شعار عدالت درسی برای عموم دانش آموزان شعاری بیش نیست چرا که چنین امر خطیری در دولت های متوالی این پنجاه سال اخیر از اهداف وزارت آموزش و پرورش بوده و با این همه محصول آن سطح پایین دانشی و فرهنگی حاکم بر مدارس است که شاهدش هستیم.

یکی از بزرگترین سازمان های تشکیل شده که خود را وقف عام کرده و با شعار عدالت درسی برای همه گسترش زیادی نیز دارد موسسه قلم چی است.این موسسه که یکی از معظم ترین شرکت های درسی است با هزاران کارمند و مدرس و عضو پشتیبان و دانش آموزانی که دل به آزمون های آن خوش کرده اند هر روز فراگیرتر شد به شکلی که برنامه رادیویی و تلویزیونی در اختیار گرفت.حتا تا چندی پیش آزمون های مدارس برای تعیین سطح دانش آموزان نیز به این موسسه واگذار شد.اکنون نیز می بینیم که مدارس زنجیره ای به نام "سرای دانش "تاسیس شده وتبلیغ آن در سیما ، بین بازی های پرطرفدار فوتبال جام جهانی چنین به ذهن متبادر می کند که ویژگی های خاصی دارند و لذا در صدد جذب دانش آموزان بیشتر به هر قیمتی می باشند.

ما به کجا می رویم؟ تکلیف ارزشهای تربیتی فرهنگی ما در این میانه و در مدارسی چنین چه می شود؟ چرا آموزش و پرورش تنها به سدی به نام کنکور دامن می زند که چونان رهزن سرگردنه ای وحشت را به وجود دانش آموزان ما سر ریز می کند؟چرا سوالات کنکور ما ،به جان گرفتن نهادهای منحصر به فرد کاسب! دامن میزند که بجای تعمیم و تعمیق دانش و ادب تنها حیله گری و رندی در پاسخ دادن را می آموزانند.

دو هفته برای فرونشستن ذوق و شوق یک معلم حرفه ای در این مدارس کافی ست چون در اثر برخورد با دانش آموزانی ضعیف ، سرخورده و مایوس در همان وهله اول می فهمد که این مدارس به ظاهر فریبنده ؛ چقدر به این متعلمین آسیب زده اند.وجود پشتیبان در کلاس این مدارس یکی از ویژگی هایی است که در تبلیغات عنوان شده است.در چنین مدارسی که بوسیله سازمان های خصوصی بزرگ با تعداد کارمندانی بیش  از کارمندان دولت تغذیه می شوند، زمام امور به دست دانشجویانی سپرده شده که وظیفه پشتیبان را در کلاس ها در اختیار دارند.اگرچه در نهاد های آموزشی معاصر دنیا وجود یک ناظر که خود معلم است جهت همکاری و نقد تدریس معلم و بهره وری بیشتر ؛ آغاز شده اما یک دانشجوی خواب الود شهرستانی خسته که از طرفی نگران امتحانات خود است و از طرفی دغدغه هزینه های گران و سرسام آور زندگی در این شهر بزرگ را دارد چگونه نقش ناظر را برای همه معلمین و در همه دروس ایفا می کند؟امتحانات هر روزه صبحانه نیز تنها بصورت یک فرم خالی از محتوا انجام می شوند ، چرا که اهمیت خود را برای دانش آموز از دست می دهند.

به نظر می رسد که در میان این همه های و هوی برای جذب دانش آموز بیشتر در مدارس غیرانتفاعی یکی از مهمترین وظایف آنها یعنی فرآیند فرهنگی کردن نسل جوان مغفول مانده است.بچه نابالغ و یا یک نوجوان تنها از راه مواجهه با انسان های بالغ شیوه رفتار ، زبان ؛ اخلاق را می آموزد نه در جوار یک دانشجو که فقط سه چهار سال با آنها فاصله سنی دارد.به عبارتی مدرسه یک نهاد اجتماعی ویژه است که به منظور پروردن مهارت ها ، دانش ها، و ارزش های مطلوب تاسیس شده و کارکنان آن باید متخصصین فرآیند یادگیری باشند.مدرسه باید از روش های تدریس کارآمد متناسب با زیست بوم و فرهنگ متعلمان استفاده کند چرا که بقای یک تمدن وابسته به توفیق در انتقال حقایق و ارزشهای آزموده به نسل جوان است.

حال باید دید حجم بزرگ این مدارس غیر انتفاعی ؛ کانون ها و آموزشگاه ها که روز به روز فربه تر می شوند چه نقشی در این راستا ایفا می کنند و با سرنوشت تعداد عظیمی از دانش اموزان و خانواده های آن ها که سرگشته و سراسیمه هول برخورد با غول کنکور را دارند چه می کنند.

[ دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ ]

همین دیروز بود انگار.کودکی چه نزدیک است هنوز به ما.سال ها نو می شوند و وزن چیزها مدام در تغییرند.دیروز هانسل و گرتل می خواندیم و در کلاس های مختلط می نشستیم . دختر ، پسر بودنمان مهم نبود بلکه همه مان میدانستیم که بچه ایم.بابابرفی باغچه بان و کتاب های کانون پرورشی رنگ دیگری به دنیامان دادند و بعد آن آرام آرام طوفانی در گرفت و بادی وزید زیر پوست نازک شهر.کتاب های بهرنگی ، الدوز و کلاغ ها و ماهی سیاه کوچولو...عجب!چرخش بزرگی بود.چیزی عوض شد .پس از آن مدام مرگ بود و جنگ ! دستان پدربزرگ جمعه های صبح وقت دیدار به آسمان بلند می شد با این دعا: یا مرگ یا نجات و خنده های زیرجلکی ما که تمامی نداشت.سالهای رنگین بی دخالت ما خاکستری شدند و نقاشی های زیبای کتاب های قصه دیگر نبودند.وقتی ماهی سیاه کوچولو آمد ، وقتی بیست وچهار ساعت خواب و بیداری آمد حتا دیگر تصویرهای سیاه و سفید داستانهای آذریزدی (قصه های خوب برای بچه های خوب) رخت بر بستند و من کودک باید در ذهنم تصویر می ساختم.مدت های مدید کمیک استریپ های تن تن و میلو ناپدید شدند و دل مشغولی ام نقاشی های صادق صندوقی بود در کتاب های زندگی پیامبران.مشهد 1360 همین روزها...در کتابفروشی کتاب ها را زیرو رو می کنم.زنی با چادر مشکی جلو می آید.تنها چشمان درشت مبهمش پیداست.همیشه ترسیده ام از سیاهی.مثل 5 یا 6 سالگی ام که وقتی بنز دیزل آذین بندی شده به پارچه های سیاه ،در دسته های عزادار محرم به من نزدیک می شد،هول برم می داشت.دستان مادربزرگ را می فشردم از ترس.بچه بودم خب.دنیای رنگارنگ ام با سیاهی میانه ای نداشت. زن جلو می آید.اسمم را می پرسد و اینکه چه نوع کتاب هایی می خوانم؟کتاب ها را که در دستم می بیند کلی قربان صدقه ام می رود و سه کتاب دیگر از همان سری داستان زندگی پیامبران برایم می خرد و رویش می نویسد و امضا می کند_ به رضای کوچولو _ از طرف یک معلم مشهدی.اگر می دانست که من این کتاب ها را صرفا بخاطر تصویرشان دوست می دارم آیا اینچنین تشویقم می کرد؟ بگذریم اما با همه این ها کاش در تمام این سالها به جای خون و فشنگ و مرگ و فقر و بدبختی ،همه به هم کتاب هدیه می دادند.چه فرق می کند ...چادری ، بی چادر... مرد ، زن ... و باز ای کاش تصویرگری و نقاشی کتاب های کودکانه لااقل در دوران کودکی ام ناگهان جای خود را به کلمات بالغ سیاه و سپید نمی دادند.ای کاش ما بچه های نسل سوخته که فقط چند سالی با رنگ و تصویر خو گرفته بودیم از این دنیای رنگارنگ کودکانه محروم نمی شدیم و به جای اینکه در رویای کودکانه و ذهن کوچکمان نقاشی کنیم فرصت دیدن رنگ ها را از دست نمی دادیم.                                                                                                                                     

[ جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب
Stumble It!